تبليغاتX
زیبا هستم یه دختر اريايي
من از تبار پاك اریایی قشنگ ترين قصيده ي رهايي


زیبا هستم یه دختر اريايي









سلام و درود به شما دوستان با معرفت فکرشو نمیکردم انقدر با معرفت باشید بعد از ۵ دقیقه فکر کردن و بیاد اوردن پسورد وبلاگم موقعی که وارد قسمت بایگانی نظراتم شدم باورم نمیشد این همه مهر و محبت و نظر برام گذاشته باشید. خیلی ممنونم از لطف همه شما عزیزان که تو این مدت منو فراموش نکردید و خواهش میکنم که از من نپرسید کجا بودم من از کلاس گزاشتن خوشم نمیاد و برامم مهم نیست  کسی بدونه من خارج بودم و در کانادا پیش دوستم زندگی میکردم ........
 
 
این داستان زیبا هم تقدیم میکنم به شما دوستان گلم که منو فراموش نکردید.....
 
 
قدرت انديشه

 
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
 

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 23:47  توسط زیبا خانوم  |