تبليغاتX
زیبا هستم یه دختر اريايي
من از تبار پاك اریایی قشنگ ترين قصيده ي رهايي


زیبا هستم یه دختر اريايي









  

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 10:58  توسط زیبا خانوم  | 


سلام

گرفتار گرداب شده ام . گرداب ذهن ! مدام در انديشه ام چيزي ،‌شبيه كرم مي لولد . گرفتار پندارم . اي عزيز دير زمانيست كه سخن تو با من چنان آهسته و ملول است كه توان دوباره من را براي ابراز خود در اندرون گرفتار خفه مي سازد . من از تو تازه تر نيستم . نه آنقدر خسته تر هم نيستم . مرا بخوان ! درخت را ديده اي ؟ جوانه از درخت بار مي گيرد و به اقتدار سايه درخت از لابلاي برگهايش خورشيد را مي نگرد .تا چشم تازه رسته اش از نور فراوان خورشيد كور نشود
خورشيد من !‌تنهايي من پايان ندارد
غروبها شفق را به تماشا مي نشينم تا ياد جوانه از خاطرم نرود
خورشيد من تنهايي جوانه دلم را مجروح كرده است . تنهاييم را روا مدار . به انتظار درخت شدن از لابلاي برگهاي كدام درخت به تو بنگرم
راستي تو خورشيدي يا درخت ؟
درخت باشي بهتر است . من نيازمند شانه هاي مهربانت هستم و دستهايت كه هيچ گاه به من دروغ نگفتند
....ببخش
صورتي تر از آنم كه ترا نخوانم ... ببخش اگر بيش از اين تاب ندارم
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 10:32  توسط زیبا خانوم  | 


عزيزم غصّه نخور زندگی با ماست

اگه باختيم امروز رو فردا که برجاست

توی اين شب سياهه مِه گرفته

نگاه کن خورشيدی از اون دورا پيداست

عزيزم دنيا همين جور نميمونه

يه روز آخر ميشکنه خواب زمونه

عزيزم شب هميشه شب نميمونه

صبح ميشه آفتاب مياد رو بومِ خونه

عزيزم دنيا گلستون ميشه يک روز

هر چی مشکل باشه آسون ميشه يک روز

مهربونی جای کينَرو ميگيره

هر جا دردی باشه درمون ميشه يک روز

يه روز از روزا که هيچکس نميدونه

بدی از دنيا ميره خوبی ميمونه

من و دل منتظر اون روز خوبيم

حتی از ما نبينی اگر نشونه

 

 

 

      وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه

 

                                               وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......

 

             وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي

 

                                             وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

 

             وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

 

                                             وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...

 

            وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه

  

                                             وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

 

           ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

 

                                  چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 10:28  توسط زیبا خانوم  | 


 
گوش کن!صدای امواج ناآرام رود خونه را میشنوی؟دارد باران میبارد. رود خونه  هم بیقرار شده است،مثل دل کوچک من.دل کوچک من که برای دیدن تو بیقراری میکند.
من کنار رود تنها نشسته ام.سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام.موجهای وحشی و مست،پاهایم را خیس میکنند.ابرهای تیره آسمان را پوشانده اند. باد می آید.
نمیدانم این اشکهای من است یا قطره های روشن باران که صورتم را خیس کرده است.
در تمام ساحل هیچکس نیست.دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم.بگویم که دل دیوانه ام فقط تورا میخواهد.دلم فقط تو را میخواهد و دیگر هیچ...
وقتی تونیستی هیچ چیز زیبا نیست.همه چیز در برابر دیدگانم رنگ میبازد.
من خسته ام.دلم آغوش امن تورا میطلبد.دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند.
نازنینم...ای کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم...نه!نگو که میدانی.آخر هیچ واژه ای را نمیشناسم که احساس  مرا تعبیر کند.احساس  من در قالب واژه ها نمیگنجد.
احساس  مرا با هیچ چیز نمیتوان اندازه گرفت.وای که این لحظه ها انگار هرگز به پایان خود نمیرسند.
ای کاش در قفس بودم،ولی در کنار تو بودم.و دستان پر مهر تو برایم دانه میریختند و من هرروز تو را میدیدم.
دارد باران میبارد نازنینم!آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است.اشکهای زلالش گواهی میدهند.
دارد باران میبارد نازنینم‌! باران عشق...
وای که این ثانیه ها چقدر بیقرار شده اند.دیشب آسمان دلش گرفته بود و بغض فروخورده اش را شکست.تو که نیستی حتی آسمان هم دلتنگ میشود.تو که نیستی گلهای باغچه هم زحمت شکفتن را به خودشان نمیدهند.
در رؤیاهایم تو را میبینم،تو را احساس میکنم.در رؤیاهایم عطر وجود تو جاودانه است.میخواهمت با تمام وجود، بی تو مثل ماهی کوچکی هستم که از آب بیرون افتاده و در کنار ساحل آرام آرام جان میدهد وقتی آهنگ دلنشین صدایت در گوشم میپیچد،احساس میکنم همه چیز زیباست.در دلم هیچ غمی نمی ماند،به جز اندوه تلخی که وقت جدا شدن تمام وجودم را در برمیگیرد.و هر لحظه مرا در خود میفشارد.و قلب کوچکم تاب این همه اندوه را نمی آورد.نفسم به شماره می افتد،درد قلبم را در هم میپیچد،....تو به من بگو،با این قلب کوچک  و بیقرار چه کنم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 21:14  توسط زیبا خانوم  | 


Best Thing That Ever Happened To Me !

 

 

 

كوه بايد شد و ماند ... رود بايد شد و رفت ... دشت بايد شد و خواند .

 

 در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟ ... در تو اين قصه ي پرهيز - كه چه ؟ ... در من اين شعله ي عصيان نياز ... در تو د مسردي پاييز - كه چه ؟ ...حرف بايد زد ! ...  درد را بايد گفت !

 

 سخن از مهر من و جور تو نيست ... سخن از متلاشي شدن دوستي است ... و عبث بودن پندار سرور آ ور مهر .

 

 آشنايي با شور ؟ .... و جدايي با درد ؟ ... ونشستن در بهت فراموشي - يا غرق غرور ؟

 

سينه ام آيينه اي ست ، با غباري از غم ... تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غبار .

 

با تو اكنون چه فراموشيها ...  با من اكنون چه نشستنها ...  خاموشي هاست .

 

 

تو مپندار كه خاموشي من ، هست برهان فراموشي من .

 

                                                                    (مصدق)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:15  توسط زیبا خانوم  | 


یه سکوت تو اوج فریاد

 

خسته ام از اين زمونه
زندگي بي يك بهونه
زندگي مثل يه بازي
زندگي رسم زمونه
زندگي يه رنگه زشته
كه همش با ما مي مونه

خسته ام از اين غريبي
غربتي كه يه فريبه
زندگي همش غروبه
كي مي گه غروب دروغه

من كه عاشق غروبم
حالا كه نوبت من شد
نوبت غروب من شد

من كه مي دونم مي ميرم
پس چرا عاشق نميرم
عاشق غروب تنها
عاشق يه دنيا غوغا
عاشق با هم و تنها
عاشق يه نور بي روح
عاشق يه انتهايم
عاشق كوهها ودريا
عاشق سبزي جنگل
عاشق زمستون سرد
عاشق يه عالمه درد

جاي من تو اسمونا
يه جايي ميون ابرا
توي يه كلبه ي كوچك
با همه ام ولي تنها

من يه شعرم
يه سكوت تو اوج فرياد
يه حضور تو اين شلوغي
كه كسي نشنيده اونو
كه كسي نديده اونو
يه پرنده تو اسمونا
يه برگ قشنگ تو پاييز
كه مونده تنها و خسته
دنبال دوستي مي گرده
كه باشه هميشه با اون
نذاره يه وقتي تنهاش
دل من تنها نشسته
منتظر و چشم براه
كه بياد از عمق جاده
يه مسافركه تو راهه

اون مسافر غريب و تنها
هميشه دنبال مقصد
مي ره از اينجا به اونجا
اما مسافر نمي دونه
كه مقصدش همين جاست
بايد از سفر بياد و
بمونه هميشه انج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:14  توسط زیبا خانوم  | 


بزرگ بود

و از اهالی امروز

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان می داد.

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آئینه تفسیر کرد

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر شد...

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفهء سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم

 

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

 

««««و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم....!»»»

 

 

 

**********************************************

 

 

می نوازم یادت را...

                         رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات....

                                                                                     تو نرفتی زینجا

                                                                                                        یاد تو پر شده در خاطره ها .....

 

 

                                                                           ***********************************************

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:14  توسط زیبا خانوم  | 


نگاه کن همين گوشه ... اين گوشه رو ميگم ، کجا رو نگاه ميکنی ؟ همين گوشه از دلم که نشسته ای تاريک شده ... ، همين گوشه از دلم به اندازه ی ، به اندازه ی ، ... ، به اندازه چی بگم اخه ؟ اهان ، به اندازه ی تمام وجودت به خاطر نبودنت ، تنگ شده ... دلم گرفته !!! صدای خيس بارون رو ميشنوی؟ آسمون دلش گرفته...آسمون داره اشک می ريزه... . دل خيس آسمون داد ميزنه : ” کجايی پس؟ “ انگار آسمون هم انتظار ميکشه...آسمون داره گريه ميکنه... درست مثل من... . من از شادی اشک ميريزم و اون از غصه... آخه من تو رو دارم و اون نداره... . نگاه کن همين گوشه ... اين گوشه رو ميگم ، کجا رو نگاه ميکنی ؟ همين گوشه از دلم که نشسته ای تاريک شده ... ، همين گوشه از دلم به اندازه ی ، به اندازه ی ، ... ، به اندازه چی بگم اخه ؟ اهان ، به اندازه ی تمام وجودت به خاطر نبودنت ، تنگ شده ... دلم گرفته !!! صدای خيس بارون رو ميشنوی؟ آسمون دلش گرفته...آسمون داره اشک می ريزه... . دل خيس آسمون داد ميزنه : ” کجايی پس؟ “ انگار آسمون هم انتظار ميکشه...آسمون داره گريه ميکنه... درست مثل من... . من از شادی اشک ميريزم و اون از غصه... آخه من تو رو دارم و اون نداره... . نگاه کن همين گوشه ... اين گوشه رو ميگم ، کجا رو نگاه ميکنی ؟ همين گوشه از دلم که نشسته ای تاريک شده ... ، همين گوشه از دلم به اندازه ی ، به اندازه ی ، ... ، به اندازه چی بگم اخه ؟ اهان ، به اندازه ی تمام وجودت به خاطر نبودنت ، تنگ شده ... دلم گرفته !!! صدای خيس بارون رو ميشنوی؟ آسمون دلش گرفته...آسمون داره اشک می ريزه... . دل خيس آسمون داد ميزنه : ” کجايی پس؟ “ انگار آسمون هم انتظار ميکشه...آسمون داره گريه ميکنه... درست مثل من... . من از شادی اشک ميريزم و اون از غصه... آخه من تو رو دارم و اون نداره... .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:13  توسط زیبا خانوم  | 


ای که به من جرات نوشتن دادي

ای که به من جرات موندن دادی

تو با نفسهای خوش مسیحا

به من امید زنده بودن دادی

تو آخرین اسمی که به یاد تو میمونم

تو قدرت صدامی اگه هنوز میخونم

بعد از تو میدونم آوازی نمیخونم

برای هر صبح من تو بهترین آغازی

واسه صدای خسته ام تو بهترین آوازی

بعد از تو میدونم آوازی نمیخونم

صدای خواستن منو شنیدی

خسته بودی وقتی به من رسیدی

من دیگه لحظه های آخرم بود

تو روح تازه ای به من دمیدی

تو آخرین اسمی که به یاد تو میمونم

تو قدرت صدامی اگه هنوز میخونم

بعد از تو میدونم آوازی نمیخونم

ای خواب شیرین من

ای با من و از من دور

تو سایه بون من باش

دیر آشنای مغرور

بعد از تو میدونم آوازی نمیخونم

 

 


 

 

دلم گرفته آسمون

نمی تونم گريه کنم

شکنجه ميشم از خودم

نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها

رو سينهءمن اومده

آخ ! داره باورم ميشه

خنده به ما نيومده

دلم گرفته آسمون

از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی

يه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم

ميگه که توی قفسم

من واس آتيش زدن

يه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون

يه کم منو حوصله کن

نگو که از اين روزگا ر

يه خورده کمتر گله کن

منو به بازی می گيرن

عقربه های ساعتم

برگهء تقويم می کنه

لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمين !

يه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگيره

يه آدم شکسته تن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:12  توسط زیبا خانوم  | 


در من شك لانه كرده بود

دستهاي تو چون چشمه يي به سوي من جاري شد و من تازه شدم ... من يقين كردم ... و لبخند آن زماني ، به لبهايم برگشت

چشمهاي تو با من بود ... ومن چشمهايم را بستم ... چرا كه دستهاي تو اطمينان بخش بود

بدي ، تاريكي ست ... شب ها جنايتكارند ... اي دلاويز من اي يقين ! من با بدي قهرم ... وتورا بسان روزي بزرگ ... آواز مي خوانم 

صدايت مي زنم ... گوش بده ... قلبم صدايت مي زند . شب گرداگردم حصار كشيده است ... ومن به تو نگاه مي كنم ... از پنجره هاي دلم به ستاره هايت نگاه مي كنم ... چرا كه هر ستاره آفتابي است 

من آفتاب را باور دارم ... من دريا را باور دارم ... و چشم هاي تو سر چشمه ي درياهاست 

(شاملو)                                                           

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:11  توسط زیبا خانوم  | 


در ميان من و تو فاصله هاست ... گاه مي انديشم ... مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!... تو توانايي بخشش داري .

 

دستهاي تو توانايي آن را دارد ... كه مرا زندگاني بخشد ... چشم هاي تو به من مي بخشد ... شور عشق و مستي ... و تو چون مصرع شعري زيبا ... سطر بر جسته اي از زندگي من هستي ...

 

 دفتر عمر مرا ...  با وجود تو شكوهي ديگر ... رونقي ديگر هست ... مي تواني تو به من ... زندگاني بخشي ... يا بگيري از من ... آنچه را مي بخشي.

 

بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه ... بي تو سرگردانتر از پژواكم در كوه ... گرد بادم در دشت ... برگ پاييزم در پنجه ي باد ... بي تو سرگردان تر از نسيم سحرم ... بي تو ... اشكم - دردم - آهم ... آشيان برده ز ياد ... بي تو خاكستر سردم ... خاموش ...

 

 نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق ... نه مرا بر لب ، بانگ شادي ... بي تو وحشت هر زمان مي دردم ... بي تو احساس من از زندگي بي بنياد ... كاستن ... كاهيدن ... كاهش جانم ... كم كم ... چه كسي خواهد ديد ، مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ... مردم.

 

چه كسي باور كرد ... جنگل جان مرا ... آتش عشق تو خاكستر كرد؟

 

                                                                         ( مصدق)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:10  توسط زیبا خانوم  | 


        درباره ي زندگي                

زندگي جزيره اي است در اقيانوس تنهايي ؛ جزيره اي با تخته سنگ هاي اميد ، درختان رويا ، گلهاي تنهايي ، و نهرهاي تشنگي 

دوستان من ، زندگي شما جزيره اي است جدا از ديگر خشكي ها و سامان ها 

مهم نيست شمار كشتي هايي كه كرانه هاي شما را سوي ديارهاي ديگر پشت سر مي نهند ... بهايي ندارد شمار ناوگانهايي كه به كرانتان تن مي سايند 

شما همچنان جزيره اي تنها مي مانيد كه از زخمهاي تنهايي رنج برده و در آرزوي نيك بختي مي سوزد 

شما براي همگونه هاي تان ناشناخته ايد و از همدردي و دريافت آنان بسي دور مي باشيد 

 

برادرم ، تو را ديده ام كه روي تپه ي زر خود نشسته و از دارايي هايت شادماني ...من تو را در ديدگان پندارم چون جنگاور پيروزي ديدم 

اما دوباره كه نگريستم ، از تو چيزي جز يك دل تنها نديدم ... دلي كه در پس صندوقچه هاي زر خويش اندوه مي خورد ... پرنده اي تشنه در قفسي زرين 

اينك تو را در تنهايي ات ديدم 

گدايي مهرباني و دلسوزي مي كني - گدايي يك سر پناه ، سر پناهي كه در آن جز دوستي و گرمي چيز ديگري نباشد 

برادرم تو را ديده ام كه خود را شيفته ي زني زيبا ساخته اي و دل خويش را در مهراب دلبري اش پيش كشيده اي 

هنگامي كه ديدم او با نرمي و مهر مادرانه بر تو مي نگرد ، به خود گفتم : زنده باد مهر كه تنهايي اين مرد را فرو نشانده و دلش را با دلي ديگر پيوند زده است 

با اينهمه ، چون باز نگريستم ، در دل مهرباز تو دل تنهاي ديگري را ديدم 

و در پس جان مهر زده ات ، جان تنهاي ديگري يافتم كه به ابري سرگردان مي مانست و بيهوده آرزو مي كرد كاش قطره ي اشكي بود در چشمان دلدارت 

 

زندگي تو ، برادرم ، زيستگاه دور افتاده اي است جدا از جايگاههاي ديگر مردمان ... خانه اي است كه چشمان خيره ي هيچ همسايه اي نمي تواند به درون آن راه برد 

خانه اي كه اگر به خاموشي فرو رود ، چراغ خانه ي همسايه ات نمي تواند آن را روشن كند 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:8  توسط زیبا خانوم  | 


حس همیشه داشتنه

نه عشق و دلبستگیه

نه قصهءگسستنه

نه حرف پیوستگیه

عادت و عشق و عاطفه

هر چه لغت تو عالمه

برای حس من و تو

 یه اسم گنگ و مبهمه

تو این روزای بی کسی

اگه به دادم نرسی

یه روز می یای که دیر شده

نمونده از من نفسی

خواستن تو برای من

فراتر از زوح و تنه

راز همیشگی شدن

همیشه از تو گفتنه

اگر تو مهلتم بدی

مهلت مرگو نمی خوام

با تو به قصه می رسم

همراه لحظه ها  می یام

همیشه عاجزه کلام

از گفتن معنی ناب

هیچ عاشقی عاشقی رو

یاد نگرفته از کتاب

       

 

می دوونی دلم می خواست راحت تر از این احساسمو بگم اما نمی شه.یعنی اگه فاصلمون اینقدر نبود شاید راحت تر حرف می زدم.امان از این فاصله ها. تمام اوونایی که این نوشته هارو می خوونن خیال می کنن واسه خودم می نویسم اما تو خوب می دوونی که واسه تو می نویسم و واسهءخودم پاره می کنم تا یه روز یه جا باز.....................

As Special As You Are !, Free Valentine Egreetings For Friends

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:7  توسط زیبا خانوم  |