بزرگ بود
و از اهالی امروز
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان می داد.
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آئینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر شد...
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفهء سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
««««و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم....!»»»
**********************************************
می نوازم یادت را...
رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات....
تو نرفتی زینجا
یاد تو پر شده در خاطره ها .....
***********************************************
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 12:14 توسط زیبا خانوم
|